مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
140
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گردنبند را پيش والى برد و با او گفت : اين گردنبند از من دزديده بودند . اكنون او را دست بازرگانزادهء يافتم . من در دكهء دلال نشسته بودم و خبر از جائى نداشتم . ناگاه خادمان والى بر من گرد آمده ، مرا گرفتند و پيش والى بردند . والى ، حكايت گردنبند را از من باز پرسيد . من آنچه با دلال گفته بودم ، با والى نيز گفتم . والى بخنديد و گفت : راست نگفتى . آنگاه جامه من بركندند و تن مرا با ضرب تازيانه مجروح ساختند . من با خود گفتم : اگر بدزدى اعتراف كنم ، بهتر است از آنكه گويم خداوند اين را در خانهء من كشتهاند . ناچار بدزدى اعتراف كردم . در حال ، دست مرا بريده ، بروغن گداختهاش فرو بردند كه خونش باز ايستد . من بيهوش شدم . شربتى به من نوشانده ، بهوشم آوردند . من دست بريدهء خود برداشته ، به خانه آمدم . خداوند خانه بنزد من آمده ، گفت : اكنون كه ترا بدزدى گرفتهاند و دست ترا بريدهاند ، خانهء ديگر پيدا كن و ازين خانه بيرون شو . من سه روز مهلت خواستم و پيوسته به حالت خويش گريان بودم . روز سيم ، خادمان وزير دمشق بيامدند و مرا گرفته ، در زنجير كردند و گفتند : سه سال پيش ازين ، دختر وزير با همان گردنبند ناپديد شده . من از بيم بلرزيديم و با خود گفتم كه : بيقين مرا خواهند كشت و من نيز ناگزيرم كه حكايت خويش با وزير بازگويم . گر بكشد حاكم است ور بنوازد رواست . چون مرا پيش وزير بردند ، گفت : همين است آنكه گردنبند ميفروخت و شما بستمگرى ، دست او را بريدهايد ؟ گفتند : آرى همينست . آنگاه وزير ، شيخ سوق را بزندان فرستاد و گفت : اى شيخ ستمكار ، ديت دست اين مظلوم بدست تست . آنگاه وزير فرمود كه بازوان مرا بگشوده ، زنجير از من برداشتند و خادمان نيز برفتند . كس جز من و وزير در خانه نماند . با من گفت : اى فرزند ، حديث براستى بازگو كه تو اين گردنبند چگونه بدست آوردهء ؟ من ماجراى خويش ، همه را بازگفتم . چون حكايت بشنيد ، سر به زير افكند و دستارچه بدست گرفته ، بگريست . پس از ساعتى گفت : اى فرزند ، دشمنان من ، دخترم را ربودند و اتفاقا به حياط منزل تو آورده ، در آنجا كشتند . چون دختر ناپديد شد . يكچندى بى خبر بوديم . ليك پس